قلّهٔ سفر؟ خواب. خوابیدنهای وقت و بیوقت زیر لحاف سفید و تمیز هتل، با پنجرههای گشوده و بوی شرجی و صدای نمنم باران. بدون رؤیا. بدون یاد.*تاریخ از بیست و یکم عبور میکند، بسته را میگذارم ته کمد و حدس میزنم برای همیشه همانجا بماند. آن کارت پستال سفید و آبیِ «سنگبار غم» و لباس سبز مغزپستهای هم. همیشه مجبور بودهام چیزهایی را پیشبینی کنم، خودم را برای چیزهایی آماده کنم. امّا دست آخر، هیچوقت نمیشود واقعاً آماده بود.*دریا خیلی بزرگ بود، آسمان خیلی بزرگ بود، ابرها خیلی بزرگ بودند. تمام دنیای من اگر زیر و رو میشد، اگر بارها میشکستم و برمیخاستم و میشکستم، خم به ابروی طبیعت نمیآمد. دلم در اتصال با وسعت دریا، آرام بود. غمی یا اضطرابی یا حسرتی نداشتم، هیچچیز کم نبود. *در حافظهام به عقب میروم و دنبال نقطهٔ شروع میگردم. کار ناممکنی است. فقط میدانم که همهچیز از آن شب دگرگون شد. بر پردهٔ سفید، محسن نامجو «زلف» را همراه ارکستر سازهای بادی هلند اجرا کرده بود و من در حیرتِ زنجیرهٔ تصادفهای غیرتصادفی به خوابگردها میمانستم. بعد در سنگینی سکوت، صدای کوبش قلب خودم را شنیدم. او خندید و با انگشت اشاره دو ضربهٔ آرام به گردنش نواخت، جایی پایینتر از گوش چپ، که یعنی «اینجا را ببوس». طولانی و با تردید نگاهش کردم.*در قهوهخانهای بین راه، نان تازه را که داغ از تنور سنگی در آمده بود لقمه کردم. گفتم چایم را پررنگتر بریزند و نگاهم را به پیچ و خم رودخانه سپردم. سفر را برای همین دوست داشتم. برای بیعجله بودن، بی ساعت و تقویم بودن، بیرون ایستادن از قاعدهٔ معمول زمان و مکان. ب...
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:35